قندعسل ماقندعسل ما، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

... دختر شایسته من ....

میم مثل مادر

  وقتی مادر میشی دنیات عجیب و غریب میشه ...وقتی مادر میشی دنیا کوچیک میشه ...اینقدر کوچیک که هیچ کس غیر از خودت این دنیا رو نمیبینه .دنیات میشه ماشینهای اسباب بازی ...دنیات میشه رنگها ...دنیای شاد ریاضی ...دنیات میشه عروسک.... .دنیات میشه کودکت ...با کودک شیر میخوری ...با کودکت چهار دست وپا میری ..با کودک اده بده میکنی ...با کودکت رشد میکنی ..بزرگ میشی ..اینقد بزرگ که همه میفهن مادری . یهویی کوه میشی .توانت میشه 1000 برابر .دیگه مریض نمیشی ..دیگه نمی نالی .وقتی مادر میشی حتی دیگه از سوسک هم نمیترسی .وقتی مادر میشی دنیات میشه تغذیه ، آموزش و پرورش !دیگه وقت نداری یه صبح تا شب بری خریدواسه یه مانتو ...وقتت میشه طلای1000 عیار ! نایاب نا...
11 شهريور 1392

حیاط مادر بزرگه

دختر من خیلی مورچه هارو دوست داره بهشون می گه جی جی  و کلی ذوق می کنه. اینجا حیاط مادر بزرگ من هست اول مورچه ها رو دیدی و ذوق کردی بعد هم با دستات کشتیشون .آخه چرا  گووناه دارن آخر هم به رفتارت داری فکر می کنی. جییییییییدرم ...مزه زندگییم ...خدا حافظت باشه ...
27 مرداد 1392

ستایش مهرنگار

بوسه های پیوسته ستایش (دخترخاله ات)بر گونهای تو.اینجا سه روز بیشتر نداشتی .ستایش فقط دورت بود باورش نمیشد .می گفت خاله این تو شکمت بود...این مهر نگاره.ستایش عمره خالشه ...عزیزه دله خالشه ....خاله براش میمیره . ...
22 مرداد 1392